جزيره |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
اسباب کشی
از این به بعد با دوستانم در خوب. بد. زشت مینویسم.
منتظر حضورتون هستم.
| لینک | چهارشنبه، 18 مهر، 1386 - جزيره |
اشتباه
چرا سکوت کردهای؟ چرا سالهاست فقط اشک میریزی؟ نکند تو هم به این نتیجه رسیدهای که آفرینش انسان اشتباه بود؟ نکند تو هم بریدهای؟ دیگر پیر شدهای، این را از رد پاهای خستهات بر روی زمین میتوان فهمید.
فکرش را هم نمیکردی که اینگونه شود، این را از نگاه غم زدهات که عاجزانه انتظار معجزهای را میکشد میخوانم. ولی چه سود که قرنهاست حجم سیاهی انسانها بر وسعت زیباییت پیشی گرفته. ببین که انسانها چقدر تشنهاند. تشنهی زیبایی، تشنهی محبت، تشنهی شانههایی آرام، تشنهی اشک، تشنهی عشق و تشنهی خون.
چرا همه چیز را عوض نمیکنی؟ چرا همه چیز را نابود نمیکنی؟ تو که میتوانی، یا نکند . . . آری خدای من، تو نیز از انسانها بریدهای، این را از سرنوشت آدمیان میتوان فهمید.
| لینک | چهارشنبه، 21 شهريور، 1386 - جزيره |
هست و نيست
به ياد نميآورد كه نبود. پس با خود ميانديشد كه چه خوب بود روزگاري كه نبود. اما هست شد به سادگي يك شب شيرين و تلخ شد بودنش به سادگي يك عمر. و اكنون زجرآور است زندگيش به تحمل خندههاي شيطاني اطرافيانش كه هست شدند آنها نيز به سادگي يك شب شيرين و باز برايش زجرآور است كه هست. و نبودن آرزويي در دور دست و كور سويي از اميد كه چه دلنشين خواهد بود روز موعود كه ديگر نباشد. براي هميشه و نيست شود به سادگي يك شب شيرين.
| لینک | سه شنبه، 29 خرداد، 1386 - جزيره |
ديوانه
هر روز دلمشغوليش اين بود که بدنبال عابرين کوچههاي نمور شهر راه بيافتد و از آنها بپرسد که آيا گمشدهاش را نديدهاند! ولي عابرين حتي يک بار به سئوال او فکر نکردند. برخورد آنها نيز تکراري بود، درست مثل سئوال ديوانه شهر. پوزخندي ميزدند و ميرفتند. مردم شهر او را مجنوني ميديدند که ميتوان لحظاتي را به او خنديد. بيچاره ديوانه هر شب نااميدتر از گذشته به گوشه تنهايي خود بازميگشت و با آواز خوش جغدهاي شوم به خوابي سرد فرو ميرفت. فردا بازگشتي به ديروز او بود.غم سنگيني قلبش را ميفشرد که روحش را سلاخي ميکرد. هميشه با خود ميگفت که چرا آدمها به او ميخندند، ولي چه فايده، او ديوانه بود. خورشيد و ماه در نبرد با يکديگر روزها را رقم زدند تا اينکه مجنون شهر خسته شد، از بيتوجهيها دلش گرفت، از تمسخر ديگران دلش شکست، از بيهمزباني وجودش شعلهور شد. صبح روز بعد عابرين بيشتر از هميشه به ديوانه خنديدند، زيرا زير پاي جنازهي به آتش کشيده شدهي او، کاغذي بود که روي آن نوشته شده بود:
خداحافظ، من گمشدهام را يافتهام، بايد زودتر بروم، دلم برايتان تنگ ميشود.
او ديگر به خواب گرمي رفته بود.
| لینک | يكشنبه، 30 اردىبهشت، 1386 - جزيره |






